loading

ترکیبی که انسان را در عشق و دوست داشتن زندانی می‌کند. خیابانی که به احترام خطوط و فُرم و رنگهایش، باید به قامت ایستا

دیوارها خبرهای بد دارند؛ اخبارى از جدایی و انقطاع؛ و در بهترين حالت انتظار. دیوارها نماد بیگانگی‌اند و آبستن از یورشهایی همواره

ریش تراشیده و کلاه‌گیس به سر، با قاچاق فکری در سر، به روسیه اش برگشت. در دهه بیست میلادی. با زعمِ رتوش چهره‌ی عدالت

به کازابلانکا باید سینمایی نگریست؛ باید ابتدا ژست مناسب را انتخاب کرد، در اکسترا کلوزاپ ایستاد -جوری که برقِ آفتابش در

به برزیل بروید، ریو به استقبالتان خواهد آمد... هرکجا از زمین که باشید و نیت برزیل کرده باشید به استقبالتان خواهد آمد

مردان سياست، بازيگرى مِتُد را در ژنوم خود، از بدو تولد به همراه دارند؛ اين می‌تواند تجربه‌ی لذيذ او براى اكتى زيرپوستى مقابل

فقری ریشه کرده تا مغز استخوان هند، حقیقتی هضم شده در ذهن طاعونیِ قبیله‌ای مشرقی، مردمی لم داده در کرانه‌ی سند در

براى تفريح هم كه شده، يك بار به جاودانگى بايد (بسيار جدي) ناخنك زد و قاب آن را به ديوار خدا چارميخ كرد. در آرژانتين زندگى

زيباترين شايعه‌ى تمامى ادوار، تجربه‌ى يك ضد حقيقت شيرين در قرنِ رخ گرفتن‌هاى تسليحاتى و تماسِ برگ برنده‌‌ی عموسام

خانه‌اى كه در چشم‌هاى پير اما حريصش، همواره پرتويى از شيطنت را می‌شود ديد، شيطنتى كه جزئياتش تحتِ نمره‌ی الهىِ

ديوارى از آجرهاى طلا، برزخِ قماربازانى كه تنها طالب بُردند و مفرّ پناهندگانِ آرزومند زمين؛ وال استريت

سلام خدا بر ارنستو، بر روپوش و سرنگى كه زمين انداخت و بر فانوسقه و سلاحى كه برداشت. سلام زندانيان و بارانها و خون

به بام جهان، به تماشاخانه‌ى خادمين بى‌چشمداشت خوش آمديد؛ به زرّادخانه‌ى مخفىِ اديان غير الهى، به سرزمين چرخه شكنی‌ها

براى شهرهايى كه مردمانش كوه مى‌كَنند، به شهرهايى كه مردمش در رأسِ اهرامِ نامردمى هنوز مردمند، براى كسانى كه

جهان آمریکایی هرگز در هيچ نقطه از جى‌پى‌اس تاريخ، حوصله‌اى براى ياغيان و هركس كه بازيگر دكوپاژ و پلان قطعى و مصوّبِ او نباشد

اين كشور پيش از اينكه يك كشور، دولت، ملت و يا جامعه باشد زيست بومى براى اهالى سياست است؛ يك باغ وحشِ تكميل و آلبومى

محصولى مشترك از آميختگى موسيقى و نمايش؛ در يك جمله: تحركِ برآمده از حقيقتِ جان. اپرا چكيده‌ى جانِ علوم در موسيقى

زنى كه از هُرم دوزخ اسلامِ افراطى به برداً و سلاماى آزادى مى‌انديشد، زيرا بينظیر، بی‌نظیر است. صحنه‌اى را مجسم كنيد

اين شهر، نوكِ سرنيزه‌ى استرالياست؛ كه انگار برنامه‌اى جز سوارى گرفتن از امواج ندارد تا نكند از هم نژاد‌هاى انگلوساكسونش عقب بماند

شايد انتخاب بهترى هم برايشان بود، فرانسوى‌ها را مى‌گويم؛ بر فرض مى‌شد درختى به شكرانه‌ى دستگيرى مسلمانان از آنها بكارند

به شخصه عاشق انقلابم، اما به معنى لازمِ و دقيق واژه‌اش و نه هرچيزى را كه رنگ و لعاب زنند و به نام انقلاب به خورد كتاب‌هاى تاريخ

شبيهِ يك پدر، كه دستان فرزند را مى‌گيرد تا در مسير كج نيافتد، يا شبيه مادرى كه فرزندش اگر ديروقت به خانه برگردد يا

شهرهاى بى‌اسكله همان قدر با دريا غريبه‌اند كه طياره‌ها با اسكله‌ها؛ هميشه اين اسكله است كه صادق‌تر است. دولت‌ها براى

دانش آموخته‌ى خاندان اسپنسرها، فوق تخصص زيبايىِ جهان سياست، استادتمامِ هنرهاى رزمى، پرده‌نشينِ پرده‌های آهنى

سجده زده بر اولين پله‌ی اهرام؛ تمدنى فرسوده به توهّم، با امتّى تيشه به دست، كه بايد به دوش بكشد بار ثقيل اهرام را. چرا كه

اين تركيب آرزوى ناخودآگاه تمام جهان است، تئوريسين‌هاى وَنداليسم و حتی تمام قانون‌گريزترين لمپن‌هاى جهان هستى در

بهتر است برابرى، روياى اشتراكى‌اش را بر ديوار ديگرى سوار كند تا شرقى‌ها هم بتوانند براى آن طرفى‌ها، بى‌هراس از

شامی که پس از آن قافله‌، نه آرامی دید و نه آسائی. ولایتی با تاریخی منفور، که لاجرم، مرورگرِ تاریخ، پشیزی جز نفرت

نقل است كه مى‌خواستند مجرمى را شلاق بزنند، مجرم از دردناكى ضربات در هراس بود كه به او گفتند ده ضربه اول است كه دردناك

ممكن است اصالت، جواب كار باشد، اما جواب قطعى و قاطعى نيست. اينكه بپرسند او كه بود و چه كرد و پسر كدام پدر است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را؟ اين را من نمى‌گويم، حافظ مى‌گويد. از فقرِ اصالت گفتم و مثال جغرافيايى‌اش

يك) هجرت: عبارت است از يك عزم به نيتِ تغيير؛ هرچه كه باشد، مى‌شود با يك قطار باشد يا با پاى تنهاى رونده‌اى، يا با خيال و تخيّل

مى‌گويند ذهن، ديوانه و خرابِ خلقِ قواعد است و هويتش را عميقاً بدان ممزوج كرده؛ با اين قاعده كه بشر را محصور و سترون و اصلاح

مثل تمام اينها؛ كسبِ وقت ملاقات از حضور مذمومِ ابليس براى بشر كارى مجهول و مجعول و محالست؛ مگر اينكه او خود

اناجيل و عهدهایشان اگر فقط هفت گناه را برشمرده باشند بى‌شك از امريكا غافل بوده‌اند، چرا كه گناه نابخشودنىِ هشتم امريكا "جاودانگيست"

مرگ حرف مي‌زند؛ مثل كوكتل مولوتف در دستانِ مردى ياغى، مثل سرنوشت محتومى كه گيوتين رقم مى‌زند و مثل روح دندان خورده